
خوش آمدید
اكنون كه قدم بر دل من گذاشتی قدمت بر چشمهايم، قدمت بر قلبم. اما اگر آمدهای تا قضاوتم كنی، بدان كه دستانِ تسليم من بالاست.
من نه هنرمندم، نه دانشمند، نه از فلسفه میدانم، نه از علم. تنها میدانم دمی به اين جهان آمدهام تا سهمم را از عشق بردارم و بروم.
پس بيا اين دم را كه گذر هر ثانيهاش ما را به بازگشت نزديکتر میكند، غنيمت بشماريم و رها از هر قضاوت، بخنديم و باشيم.
باشد كه در لحظهی بازگشت چيزی جز اين دمهای لبريز از عشق، پيش چشممان نيايد.